بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

تو خودت بهاری...

  بهار دلکش در همدان...     آفریننده ی بهار و شکوفه و ترنم بهاری... پشت و پناه پسر بهاری ما باش ( عکسای بیشتری بعدا اضافه خواخد شد) ...
27 فروردين 1392

گل پسر... قند عسل

به نام خدا... بردیای از گل بهترم..  انقدر گلی که نمیدونم چطوری خدا رو به خاطر خلقتت شاکر باشم... چقدر بوست کنم و بغلت کنم تا سیر بشم... مگه میشم؟؟؟  عمراااا از کجا یاد گرفت که وقتی آب میریزی روی زمین بدو بدو بری از توی کشو یه دستمال بیاری و با هن و هون آب ریخته رو پاک کنی؟؟؟؟؟ از کجا یاد گرفتی که قبل از دست زدن به هر چیز ممنوعه با نگاهت ازم اجازه بگیری؟؟؟  یا بعد از خراب کاری سر به زیر بشی و منتظر لبخند و آشتی با من بمونی؟؟؟  یا به قول خودت( آتی...بوس )    ...   توی تمام دید و باز دیدهای ایام عید هیچ خراب کاری ازت ندیدم...(به جز خونه ی دایی سعید اینا که به خاطر گل روی نی نی تو راهی...
21 فروردين 1392

روزهای آخر و بعد تعطیلات...

به نام خدا... بردیا جونم ... عزیز دلم.... برخی علایقت منو متعجب کرده شدیدا.... مگه تو دخملی؟؟؟؟؟  عاشق کفشهای پاشنه بلند...شدی... به محض ورود مهمون سرک میکشی ببینی کفشاش چه جوریاست!!!؟؟؟ اگه باب میلت باشه دیگه ول کن کفش نیستی میپوشی و روی ابرا پرواز میکنی...  کلمات جدیدت برام شیرینه.... یه شیرینی که دلم میخواد تا اخر عمرم مزش تو دهنم بمونه... میگم بردیا شام چی خوردی؟میگی: بول بول بلو (لوبیا پلو) میگی: مینا... بولولو(کوچولو) ... منمون(ممنون)....  و یه عالمه کلمه ی خوشمزه دیگه...  روزی هزار بار میگی... مامان نه.... برای هر کاری... هر خوراکی... حتی توی خواب هم میگی مامان نه!!! برای فرار از خوابیدن شروع میک...
17 فروردين 1392

تعطیلات را چگونه میگذرانیم؟؟؟

به نام خدا... بردیای عزیز تر از جونم... اول و مهمتر از همه... باید بگم که به امید خدا داری صاحب یک دختر دایی یا پسر دایی خوشگل و مامانی میشی... امیدوارم هم بازی های خوبی برای هم باشید... فرشته ی کوچولوی دوست داشتنی... دخملی یا پسملی!   هر چی که هستی ندیده عاشقت شدیم... بی صبرانه منتظر دیدن روی ماهتیم... به جمع نوه های مامان بزرگ و حاجی بابا خوش اومدی... دوم: یه سفر چند روزه به خطه ی سرسبز و صد البته شلوغ پلوغ شمال داشتیم... مطمئنا بهت خیلی خوش گذشت... بر خلاف چند ماه پیش اصلا از دریا نترسیدی با لذت و کیف تمام توی ساحل سرد بازی کردی...  و البته از دیا دل نمیکندی و مشکلات بع...
10 فروردين 1392

آغاز سال یک هزار و سیصد و نود و دو شمسی

به نام خدا... عیدت مبارک بردیای گلم ... گل پسری که دمار از روزگار هفت سین و ماهی ها دراوردی... یه دل سیر شکلات خوردی و لباساتو و کثیف کردی... عاشق مهمونی رفتن شدی...  به محض اینکه از خواب بیدار میشی میگه مامان ددر... بییم... توی ماشین هم مدام از سر و کول  من و خاله سعیده بالا میری... و در کل... یه پسر آقا و خوش اخلاقی.... مامان و بابا عاشقتن هفت سین ساده و صمیمی و کوچولوی ما... ...
7 فروردين 1392
1